صبح زودتر بیدار شدیم و صبحانه هم زودتر خوردیم و بنابراین زودتر هم راه افتادیم به مقصد ِ Carcassonne که شهری تاریخیه و یک ساعت و نیم تو راه بودیم. خانوم ِ آلمانی ای که گفت عشق اونو به فرانسه کشونده برامون از تاریخ ِ قلعه ی بزرگ و زیبای ِ کارکاسون گفت و نشون داد همه ی سوراخ سمبه های ِ اونجارو و عکس گرفتم. بعد از یک ساعت سخنرانی های ِ خانومه آشنا شدیم با یه خانوم ِ مسن ِ فرانسوی ِ بانمک که برامون به فرانسوی بقیه ی قلعه رو نشون داد و از معماری ش گفت و تاریخشو و خیلی چیزهای ِ دیگه که یادم نیست مثل حرفای ِ همون خانوم ِ آلمانی.

بعد از یکساعت و نیم راه رفتن و گوش دادن و عکس گرفتن گروه گروه شدیم تا بریم غذایی بخوریم و ساعت ۴ برگردیم به اتوبوس. ۹ نفر شدیم و جستجو آغاز شد. رستوران های زیادی رو سر زدیم و هربار یکی غُری میزد به قیمت ها یا نوع غذاها یا میز صندلی ها یا قیافه ی گارسون یا رنگ ِ دیوار ِ رستوران یا منظره ی رستوران یا … بالاخره تو یه خیابونی که Getho ای بود برای خودش رستورانی یافتیم که غذای ِ چینی هم داشت و خوشحال شدیم که چه قیمت ِ مناسبی تو این شهر توریستی ِ گرون! نکته ی مثبت ِ دیگه ش تسلط ِ خانوم ِ چینی به زبان ِ شیرین ِ آلمانی بود و ما چه ذوق کردیم.

پیش غذای ِ عالی و غذای ِ عالی تر و دسر ِ از همه ی اینا عالی تر مارو به وجد اورد و هرچی پول اضافه داشتیم انعام دادیم و داشتیم شاخ درمی اوردیم وقتی خانوم ِ چشم بادومی برگشت گفت این انعام ها زیاده برش دارید برای خودتون و بهمون آبنبات داد. پول هارو گذاشتیم روی ِ میز و از رستوران بیرون اومدیم تا برگردیم سمت ِ اتوبوس و به بقیه پُز ِ غذایی که خورده بودیم رو بدیم.

وقتی برگشتیم هتل و شام رو گذاشتن جلومون خوشحال شدیم که سیر بودیم. معلم ها گفتن درباره ی غذا با آشپزخونه صحبت میکنن در روزهای آینده.

بعد از شام نزدیک به ۵۰ نفر از بچه ها جمع شدیم تو لابی ِ هتل تا بازی ِ قاتل رو شروع کنیم.

توضیحی درباره ی بازی ِ قاتل: اسامی ِ شرکت کنندگان روی ِ کاغذهایِ جداجدا نوشته میشه. هر شرکت کننده یه کاغذ میکِشه و به کسی هم نشون نمیده اون کاغذ رو. اسمی که روی ِ کاغذ نوشته شده مقتول میباشد. ینی مثلا روی ِ کاغذی که برداشتم نوشته آنا. من باید تلاش کنم تا آنا رو بکشم. نحوه ی قتل هم اینطوریه که تو و مقتول باید تو یه مکانی باشید که هیچ کدوم از شرکت کننده ها اونجا حضور نداشته باشن. و با نشون دادن ِ اون کاغذ به هدف طرف به قتل میرسه و باید کاغذی که تو دستشه رو بهت بده و اون شخص ِ نوشته شده تو کاغذ میشه طعمه ی تازه ی تو. در آخر هم هرکی نفرات بیشتری رو به قتل برسونه برنده ی بازی به حساب میاد.

دیگه هیچکس تنهایی از جاش تکون نمیخورد و همه گروه گروه یا حداقل ۲تا ۲تا تردد میکردن. آسانسور که شده بود قتلگاه و بهترین مکان برای ِ شکار کردن ِ طعمه. خوبی ِ این بازی این بود که مزاحمتی در کارهای ِ روزمره ت ایجاد نمیکرد و ما کار ِ خودمونو میکردیم و مراقب بودیم جایی نریم تنها. بدشانس هایی که قاتلشون هم اتاقی شون بود زود به قتل میرسیدن. من از شکار کردن ِ طعمه ی خودم ناامید شده بود چون تنها گیرش نمی اوردم و فقط مراقب بودم خودم به قتل نرسم که در یک بی ملاحظگی تنهایی تو راهرو های هتل قدم زدم و دیدم که دونفر دارن منو تعقیب میکنن. ترسیدم و به داخل اولین اتاقی که درش باز بود رفتم که پسر ها نشسته بودن و گیتار میزدن. در زدن و چون خیلی خوشخیالم فکر کردم اینها دونفر بودن پس برخلاف ِ قانون ِ بازیه. درو باز کردم و کاغذی رو که اسمم روش نوشته شده رو جلوی صورتم دیدم و فهمیدم نفر ِ دوم قبلا به قتل رسیده بوده پس حساب نمیشه و من جلوی ِ در کشته شدم و طعمه م رو به قاتلم تقدیم کردم.

خلاصه که تا همدیگرو میدیدم میپرسیدیم؟ زنده ای هنوز؟ و مقتولین نحوه ی به قتل رسیده شدنشون رو با آب و تاب و خنده برای هم تعریف میکردن.

آخر ِ شب تو کوچه های تاریک و خلوت قدم زدیم چندنفری و من برگشتم هتل و رفتم اتاق ِ لُرنس و فیلیپ و نیکلاس که لیزا و سلینا هم اونجا بودن و لرنس گیتار زد و حرف زدیم و نوشیدیم و سلینا مست کرده بود و پرحرف شده بود.

نزدیکای ساعت ۳ بود که گفتیم دیره و رفتیم اتاق ِ خودمون و خوابیدیم و بقیه هنوز در حال عاصی کردن ِ پیرمرد پیرزن های ِ مقیم ِ هتل بودن.